تاریخ : چهارشنبه, ۷ آبان , ۱۳۹۹
5

محاصره و حضور به موقع سردار املاکی

  • کد خبر : 267
  • 28 فوریه 2020 - 13:45
محاصره و حضور به موقع سردار املاکی
شرح ماجرای فرمانده گروهان از وقایع بعد از نصر 4 و عملیات والفجر 1

اولین حضورتان در کدام گردان بود؟

از سال ۶۳ بعد از یک دوره آموزش ابتدایی به کردستان رفتم و اولین حضورم پاوه بودبه مرور آموزش های تخصصی را فراگرفتم و وارد گردان حمزه سیدالشهدا به فرمانده ی مهدی خوش سیرت شدمتا اواخر جنگ که شدم فرمانده گروهان شهید نقوی رادچند سالی در گردان حمزه سیدالشهدا با فرماندهی شهید مهدی خوش سیرت بودیمبه خاطر عشق و علاقه و جذابیتی که فرمانده داشت ۱۴ و ۱۵ ماه به عنوان داوطلب بسیجی در همان گردان ماندگار شدیمبعد از آن معاون دسته و بعدها جانشین دسته و فرمانده دسته شدیموقتی فرمانده دسته شدیم آقای مهدی خوش سیرت در نصر ۴ در ۰۶ / ۰۴ / ۶۶ در ماووت عراق به شهادت رسید.

چه تصوری از شهید املاکی داشتید؟

قبلا آقای حسین املاکی را در پادگان سنندج دیده بودمبیشتر در اردوگاه شهید مفتح شوشتر. آقای حسین املاکی فردی چهارشانه و خوش استیل بودبه خاطر همین از ایشان خیلی خوشم می آمد.

وقتی به لشکر می آمد و صحبت می کرد همه می گفتند فرمانده بسیار قدرتمندی است. حضور او در عملیات ها لرزه بر اندام دشمن می انداخت.

سردار املاکی در اطلاعات عملیات فعالیت داشتنددر واقع فرمانده اطلاعات عملیات بودندفرمانده اطلاعات عملیات در آن زمان با فرمانده لشکر برابری می کرد و پست بالایی بوداین نشان از توانمندی بالای ایشان بود. چندین بار او را دعوت کردند برای تیپ قدس گیلان ولی قبول نکرد بیشترین دیداری که من با آقای املاکی داشتم در نصر ۴ بود.

در نصر ۴ و عملیات ماووت شهید خوش سیرت فرماندهی را بر عهده داشتند و آقای املاکی جانشین لشکر بودندعملیات ماووت از ۲ تیپ تشکیل شده بودیک تیپ را شهید خوش سیرت هدایت می کردند و جلوی خط بودندفرماندهی پشت خط را که در واقع پشتیبان ما بودند، آقای املاکی بر عهده داشتند. ما گروهان حضرت ابوالفضل بودیم و به فرماندهی شهید وحید رزاقی و فرمانده گردان هم سردار محمد عبدا… پور و فرمانده تیپ هم که شهید خوش سیرت بود.

در محاصره

از محاصره و حضور به موقع سردار املاکی بگویید.

در عملیات نصر ۴ بعد از این که شهید خوش سیرت به شهادت رسید، از کل گردان که ۷۵ نفر بودند فقط ۱۳ یا ۱۴ نفر باقی ماندند. من هم مجروح شدمارتباط با پشت خط قطع شده بودهم از نظر آذوقه و هم از نظر افراد در مضیقه بودیمارتباط بی سیم قطع شده بود. اسلحه، گلوله و آذوقه هم به پایان رسیده بود.

در محاصره دشمن بودیمهوا بسیار گرم بود و تشنگی خیلی این ۱۳ نفر را اذیت می کرد. در این بین دیدم یک نفر داد می زند آب یخ، آب یخپیش خودم گفتم آب یخآب جوشم بیاورند برای ما غنیمت استدیدیم یک نفر یک دبه گذاشته رو دوشش و به همه آب می د هدخیلی یخ نبود ولی آب خنکی بود. بچه ها کمی سر حال شدند.

کسی که دبه بر دوش داشت، کسی نبود جز کمیل مطیع دوست فرمانده گرداناز آقای کمیل مطیع دوست پرسیدم این آب کجا بود؟ گفتمن ناراحت بودم و با خودم می گفتم که حتماً ما ۱۳ نفر اسیر می شویمهیچ کس از ما خبر نداشتدشمن ما را محاصره کرده بودبا ناراحتی با خودم زمزمه می کردم مهدی خوش سیرت کجایی؟ خوابم برددر عالم خواب دیدم آقا مهدی صدا کردند کمیل، کمیلبیدار شدم و دوباره چون خسته بودم خوابیدمدوباره صدای آقامهدی را شنیدم که می گفت بیا پشت سنگروقتی بیدار شدم رفتم پشت سنگر دیدم یک دبه پر از آب در سنگر عراقی هاستاول امتحان کردم و خودم خوردم ببینم واقعاً آب است یا نهدیدم بله واقعاً آب استخیلی خوشحال شدم و آب را بین بچه ها پخش کردم.

ما همچنان در محاصره بودیم و عراقی ها در حال پیش رویتا این جا را داشته باشید تا ورود شهید املاکی به این قضیهسردار حسین املاکی بعداً برایمان تعریف کردند ساعت ۴ و ۵ بعدازظهر بودسیاهی لشکر عراقی را دیدم که با توپ و تانک قله ژاژیله را محاصره کردند.

متعجب بودم چرا آن ۱۴ نفر عراقی همان جا مانده اند؟ من آن ها را با دوربین می دیدمبا خود گفتم اگر عراقی نیستند، چرا عراقی ها نمی آیند این ۱۴ نفر را ببرندکم کم هوا تاریک شده بود و عراقی ها در تاریکی بسیار ضعیف بودند و شب نمی توانستند بجنگند. ساعت ۶ غروب شده بود، یک باره شنیدم این ۱۴ نفر ا… اکبر می گویندعراقی ها از آن ساعت به بعد خیلی آهسته می رفتند جلو و هیچ وقت حمله نمی کردند. به نظرم آقای املاکی متوجه شدند ما همان گردان حضرت ابوالفضل هستیم و فقط ۱۴ نفر از ما باقی مانده بودایشان سریع بی سیم زدند نیرو بیایدگروهان حضرت علی اصغر خیلی سریع وارد منطقه شدندتقریباً ساعت ۷ بعدازظهر شده بودصدای ا… اکبر بچه ها تمام آسمان را پر کرده بود و تقریباً محاصره را شکاندند.

بچه های گروهان علی اصغر تانک ها را یکی پس از دیگری از بین بردندما هم روحیه گرفته بودیم و پشت خاک ریز رفتیم و شروع کردیم به شلیک کردن و عراقی ها فرار کردند. فرمانده گروهان علی اصغر، آقای محمد گل باغی بودبا کمک این گروهان و تدابیری که آقای املاکی کردند ما نجات پیدا کردیم و جالب این که اسیر عراقی هم زیاد گرفتیم. یکی از اسیران عراقی باور نمی کرد فقط ۱۴ نفر توانستند در برابرشان ایستادگی کننداو می گفت من اصلا باور نمی کنم که فقط ۱۳ ، ۱۴ نفر در محاصره ما بوده باشند. اسیر عراقی می گفت به خدا قسم هر وقت آمدیم حمله کنیم می دیدیم صدها نیروی شما روی خاک ریز هستند و دارند به ما شلیک می کنند و ما از ترس جلو نیامدیم.

در محاصره

جزییات بیشتری از عملیات والفجر ۱۰ را برایمان توضیح دهید.

عملیات والفجر ۱۰ در بانی بنوک عراق بود. جانشین لشکر شهید حسین املاکی و فرمانده لشکر سردار عبدالهی بودندهدایت عملیات والفجر ۱۰ را شهید املاکی بر عهده داشتند.

گردان حمزه سیدالشهدا در وسط، سمت راست گردان کمیل و سمت چپ گردان یارسول بود. بعد از به شهادت رسیدن شهید خوش سیرت من دیگر در گردان حمزه سیدالشهدا نماندم و به عنوان فرمانده گردان وارد گردان یا رسول شدمدو میدان مین توسط اطلاعات عملیات و تخریت چی ها باز و پاکسازی شدیادم می آید در همان عملیات از کمین دشمن گذشتیم.

وقتی از کمین دشمن گذشتیم و نزدیک خاک ریز دشمن شدیم عراقی ها را دیدیم. نگهبان عراقی را دیدیم که قدم می زدتا این اندازه به آنها نزدیک بودیمهمان جا ماندیم و حمله نکردیمبا خود گفتم چرا ما هیچ کاری نمی کنیمحالا که به عراقی ها آن قدر نزدیک شده ایم، چرا حمله نمی کنیم؟ بعد متوجه شدم اطلاعات عملیات متوجه شده عراقی ها ساعت ۲ نیمه شب پست عوض می کنندوقتی پست عوض شود، نگهبانان خواب آلود هستند و به فکر حمله دشمن نیستندآن موقع بهترین زمان برای حمله و غافلگیری دشمن است.

وقتی پاس بخش های عراقی نیروهای جدید آوردند و نیروها عوض شدند، بچه ها با گفتن ا… اکبر و یا حسین حمله کردندولی متاسفانه زمین گیر شدیمعلتش هم این بود که دشمن در سنگرهای خودش هم مین کار گذاشته بود. اسیرهای عراقی می گفتند ما یقین داشتیم شما تا ۱۲ شب حتماً حمله می کنید.

بچه های ما کاملاً غافلگیر شده بودندجلو مین بود و پشت سر هم کمیندشمن از خواب بیدار شده بود و شروع به تیراندازی می کرد. یا امام زمان گفتمپاهایم را روی سیم خاردار گذاشتم و جلو رفتمدر این زمان آقای بابانژاد کمین دشمن را منهدم کرد و خدا را شکر دیگر از پشت به ما حمله نمی شد.

بالاخره رفتیم تپه را محاصره کردیماعلام کردند داخل سنگر به هیچ عنوان نشوید یا ممکن است عراقی باشد و یا مین جاسازی کرده باشندداخل سنگر را هم مین گذاری کرده بودند و هم تله گذاری.

بعضی از بچه ها داخل سنگر شهید شدندبه همین دلیل دیگر اجازه نمی دادند وارد سنگرها بشویمتقریباً ساعت ۳ نیمه شب شده بود، نزدیک نماز صبح که یک عراقی از توی سنگر بیرون آمد و خودش را مسلمان معرفی کرد. یعنی من مسلمان هستم و خمینی را می شناسم. بچه ها گفتند با این اسیر عراقی چکار کنیم. چون در آن موقعیت اسیر داشتن بسیار سخت و دست و پا گیر بودتصمیم گرفتیم آزادش کنیم تا برودهر چقدر به او گفتیم برو، نمی رفت. از او پرسیدند چرا نمی روی؟ گفت اگر برم بعثی ها تیربارانم می کنندبالاخره اسیر عراقی را نگه داشتیمآن شب گذشتخط کمین هم آرام شد و کم کم بچه های تخریب چی مین ها را خنثی کردند.

هوا سرد بود و از خیلی بچه ها خون رفته بود. همه خسته بودند و هر کسی در گوشه ای نشسته بودمنتظر نیرو بودیم تا به عقب برگردیمدر همین زمان اعلام کردند فرمانده لشکر آقای املاکی می آیدخط مقدم همه تعجب کردند. همه از شنیدن اسمش روحیه می گرفتیمپتو را انداخته بودم روی سرم، هوا خیلی سرد بودیکی آمد و پتوی مرا برداشت و با زبان محلی پرسیدم کیه برار؟ )گیلکیگفت شما چطورید؟ مجروح هستید؟ سرم را بلند کردم، دیدم آقای حسین املاکی استوقتی چهره ایشان را دیدم بسیار روحیه گرفتمگفتم بله، ایشان گفتند ناراحت نشوید، پشتیبانی در راه است که شما را ببرند عقب.

در آن لحظه دوست داشتم تمام سوالات دنیا را از آقای املاکی بپرسم تا پیشم بمانندیک مقدار با من صحبت کردلبخندی زد که آن لبخند برای من بسیار با ارزش بود. مجروحانی که زیاد زخمی شده بودند را به عقب بردند.

روز بعد از عملیات، عراق شیمیایی زدوقتی شیمیایی زدند، اعلام کردند گردان حمزه برگردد عقببعد متوجه شدم لشکر باید برگردد عقبزمانی که نیروها به عقب برمی گشتند گاز خردل و سیانور زدندمن این گازها را استنشاق کردمنفس تنگی بسیار بدی گرفتم و زیاد سرفه می کردمبعضی وقت ها از دهانم خون بیرون می آمدنمی توانستم عقب برومدر آن زمان وحید رزاقی جانشین گردان بوددستور داد من حرکت می کنم، شما هم بیایدآن هایی که مجروح هستند برایشان کمک می فرستیمتا جایی که توانستم رفتم عقب. روز دهم شد و شب دیدم نیروی جدید می آید. گفتند اگر کسی زنده است جابه جا می کنیم. من هر چقدر فریاد زدم کسی نشنیدگفتم من زنده امآنها را می دیدم، ولی آنها متوجه من نشدند و گفتند این شهید شده استآن روز هم آنجا ماندم.

شب روز یازدهم سرما و برف را حس می کردم و می دانستم شهید نشده امعراقی ها را دیدم آمدندهر کس را می دیدند تیر خلاص می زدندخیلی وحشتناک بودمی دیدم کم کم دارند به من می رسند.

یکی از بچه ها اهل لنگرود بودفریاد می زد، درد داشتاز او پرسیدم چرا فریاد می کنی؟گفت رفتم روی مین پایم قطع شده است. عراقی ها آمدند بالای سرش و او را خیلی اذیت کردندبه او می خندیدند و می گفتند راه برو و مسخره اش می کردندسرانجام یک عراقی آمد و تیر خلاص را به او زد و شهیدش کردوقتی آمدند و به من رسیدند دیگر تکان نمی خوردم. احساس می کردم کاملا بی حس شده امیک عراقی آمد و پایش را گذاشت روی صورتم. عراقی دیگر آمد و گفت مرده استبه پهلویم زدندمن چند متر پریدم بالا و پرت شدم زمین و از هوش رفتمعراقی ها اطمینان پیدا کردند که من واقعاً مرده امدر روز یازدهم باد ملایمی می آمدهوا تاریک شده بود و سرمای عجیبی شده بودشب و روز را فراموش کرده بودم. فکر کردم صبح شده، دو رکعت نماز خواندم. ولی دیدم دارد شب می شودپس دوباره نماز مغرب خواندمدوباره بیهوش شدم و دوباره به هوش آمدممنتظر بودم بیایند و مرا نجات دهند.

روز دوازدهم بچه ها آمدند جنازه ها را ببرند. شب که شد دیدم یک قاطر را الوار چوب زده اند و شهدا را می گذاشتند روی آنوقتی من را برداشتند فهمیدند من زنده امداد زدند وای این زنده استدو نفر زیر بغلم را گرفتند و مرا عقب بردندمرا به بیمارستان بردندمن در بیمارستان سنندج فهمیدم آقای املاکی شهید شده اند.

منبع: ماهنامه شاهد یاران شماره ۱۴۹

لینک کوتاه : http://hosseinamlaki.ir/?p=267

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.